تبليغاتX
مثل هيچكس
مثل هيچكس
نمی دانم که در سر این چه سوداست همین اندازه میدانم که زیباست
بسیجی ها

سلام

باز بغض فرو خورده ام بهانه باریدن میکند

گویی گلویم را کسی میفشارد بارانی ام

دیگر اینبار توان نگهداشتن این بار سنگین را ندارم

خنجر ها از هر سو سینه ام را هدف گرفته است

تقصیر کیست نمیدانم شاید هم بدانم

دلم پاره پاره چشمان کودکانی است که تا ابد چشم به کلون در ها میدوزند

خونبار مادرانی هستم که گیسوانشان را در غم فراغ فرزندانشان سفید کردند

من وام دار و بدهکار تک پسرانی هستم که با لبهای تشنه و چشم های بی سو از کارزار باز نماندند

اری دلم هوای پریدن کرده هوای آسمانی شدن به سرم زده

دوست دارم در عرش باشم تا در زمین

من پرواز را بر میگزینم در دعوای دو سویه زمین و آسمان

من ماهی دریا های آزاد بودم

حالا از بد روزگار پژمرده ام چه کنم تو بگو یار مهربان تنهایی همیشه دوست داشتم جای عمار یاسر بودم سر در رکاب محمد و دلم دست علی

ارادت قانون میان من و او چقدر دوست داشتم شبی میان دستان علی بخوابم .

علی جان اگر مظلومیت را برای ما سرنوشت کردی چه باک که از تو بر امده

علی جان دوباره بسیجی هایت سینه سپر کرده ایستادند تا تیری به جانشین تو نخورد

دوباره از جان و مال و آبرو مایه گذاشتند و در انتهای غربت و بی کسی ابوذر گونه کشته و زخمی شدند.

باز بسیجی هایت خواب و شب را به ستوه آوردند

و تیر تهمت را باز به جان خریدند

اینها همه هیچ نمی ارزد اگر خم به ابروی نایب عزیز تو بیاید .

هیچ گاه فراموش نمیکنم زمانی بسیجی ها در کانال ماهی تنها ماندند و سدی از گوشت و پوست و استخوان ساختند تا حرف آن پیرمرد بزرگ زمین نماند و یادم نمیرود وقتی یکی یکی زیر تانک ها له شدند و در غروب مطلق شلمچه تکه تکه شدند .

باز هم این تکه از تاریخ تکرار شد باز خاطره سکوت علی تکرار شد

باز خاطره غم انگیز تهمت افترا بستن به علی تداعی شد

علی جان باز معاویه و ابوسفیان و مروان و دار ودسته شان مدافعین اسلام شدند

علی جان مهجوریت تاکی

باز اینبار هم همان چند تا بسیجی بار بشریت را به دوش کشیدند

علی جان این درد و دل یک خادم بسیجی ها ست

دوباره مثل همیشه بسیجی ها در برابر چشم همه کشته شدند

اما صدا از کسی بلند نشد

ولی وقتی هتاکی یک یاغی جواب داده شد صدا از همه بلند شد وقتی سیلی عدالت صورت فربه قلدری را سایید مشتی از خدا بی خبر مدافع حریم انسانیت شدند

اما کسی برای خونهایی که در خیابانهای تهران از بسیجی ها بر زمین ریخته شد صدا بلند نکرد.

علی جان حالا باید جواب خون هایی را که دست مرموز و پلید باند اموی دوران ما ریخته را هم بدهیم علی جان متهممان میکنند به خشونت به خون ریزی به توحش چه کنیم

علی جان

میدانم باید جام صبر را با هزار نیش طعنه و کنایه سر بکشیم

چه باک اگر در راهی است که تو برای مان نوشته ای

اما علی جان

بسیجی هایت از آزمونشان سربلند بیرون امدند

همه بی ترس جان و مال سینه سپر کرده صف کشیدند تا سنگی یا نیشی خاطر عزیز نایبت را ازرده نکند

همه یک دل و یک صدا تنها ویان صحنه ایستادند و از ولی تو دفاع کردند

خونی هم اگر ریخته شد فدای لاخ موی عزیز تو

و مگر خون ما رنگین تر خون حسین توست حالا حالا ها باید خون بدهیم

و اگر در اوج مظلومیت باشد چه زیباست و زیباتر اگر در تیر باران شبهه و شک ودودلی

زیباست اگر زیر دشنه های خصمانه تهمت و افترا باشد

خدایا عمل از ما باقی اش با تو

خودت فرمان دفاع از حریم مقدس ولایت را دادی

حالا بسیجی ها کم اندک قلیل و بی عده درست وسط میدان دفاع از حریم تو ایستاده اند با اراده ای از فولاد دلهایی از محبت سرشار پیشانی هایی مواج از اندیشه سرخ حسینی و چشمانی دوخته بر افق دور دست مهدویت جان هایشان آخته از عشق خاندان نبوت دستها پینه بسته پاها ترک خورده صورت ها بر خاک مالیده با گونه هایی از اشک خیس شده و به امید دولت فرزند علی، مهدی ....


?مهدي | در پنجشنبه 12 آذر1388 ساعت 10:46 بعد از ظهر | پیوند |
باقی مانده

جاده مانده است  و من و این سر باقی مانده

رمقی نیست در این پیکر باقی مانده

 

نخلها بی سر و شط از گل و باران خالی است
هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده

 

گر چه دست و دل و چشمم همه آواره شده
باز شرمنده ام از این سر باقی مانده

 

روز شب گرم عزا داری شب بو هاییم
من واین باغچه پرپر باقی مانده

 

پیش کش باد به یک رنگی ات ای مرد ترین
آخرین برگ از این دفتر باقی مانده

 

تا ابد مرد ترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانده


?مهدي | در شنبه 7 آذر1388 ساعت 10:35 بعد از ظهر | پیوند |
عرفه

کاش شلمچه بودم

یا در خاک های شرهانی دعا میخواندم

یا اصلا نه کاش عرفات بودم

ولی اگر کربلا بودم چه میشد

حالا حسین راه عوض میکند

تقصیر کربلا قربانی کربلا و احرام خون کربلا

حوله ام احرام خون تلبیه ام زمزمه                   

 زمزم من تشنگی کعبه من علقمه

بایستی رفت شاید هر روز عاشورا باشد اما یک روز

عرفه میشود

دلها گرفته چشم ها بارانی

 و صورت ها خاکی و سرخ شده

عرفه دل گرفته میخواهد دلی که سالهاست نباریده

دلی  که شکسته

دلی که هوای خانه او را کرده

دل تنگ میخواهد

دل سودایی

دل شیدایی

دل هوایی

دل پریدنی

دل بریده

دل کنده شده

رها و آزاد

بی بند و بار

لا ابالی

با دلی پر

کاش بشود یک سال عرفه کربلا


?مهدي | در جمعه 6 آذر1388 ساعت 10:16 بعد از ظهر | پیوند |
ایمان

 

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد   

                                            کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست


?مهدي | در پنجشنبه 21 آبان1388 ساعت 11:12 بعد از ظهر | پیوند |
حسین خرازی

خاطره اي خواندني از فرمانده شهيد لشكر 14 امام حسين(ع)
 

خبرگزاري فارس: خرازي گفت:خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم، خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم!! خط پنجم تو را هم گرفتم! هيچ مانعى جلوى من نيست! امشب مى‏خواهم بيايم به شهر بصره در ميدان... تو را ببينم!


در منطقه شلمچه به ما مأموريت ساخت يك سنگر بزرگ با حلقه‏هاى بتونى پيش ساخته را دادند! حلقه‏هاى پيش ساخته بتونى را به وسيله تريلر و كمرشكن تا فاصله‏اى از خط مقدم مى‏آوردند و ادامه راهنمايى آنها تا كنار محل سنگر را به عهده ما مى‏گذاشتند! به راننده‏ها نگفته بودند كه بايد تا خط مقدم بيايند. تا محلى كه آنها را تحويل ما مى‏دادند آتش دشمن وجود نداشت. اما هر چه ما آنها را به طرف عمق منطقه درگيرى مى‏برديم بر تعداد گلوله‏ها دشمن افزوده مى‏شد. راننده‏ها مى‏ترسيدند و جلو نمى‏آمدند. ما با يك درد سر و مكافاتى اين راننده‏ها را به محل مى‏برديم. هر تريلر يك حلقه بيشتر نمى‏آورد. بالا و پايين گذاشتن آنها هم درد سر داشت. چون ما جرثقيل نداشتيم براى بيل لودر يك قلاب ساخته بوديم و به وسيله بيل لودر آنها را پايين مى‏گذاشتيم!
پانزده روز طول كشيد تا ما توانستيم پانزده عدد از اين حلقه‏هاى بتونى را به محل سنگر ببريم. محل سنگر در خاك عراق و بعد از سنگرهاى نونى شكل عراق بود! براى ساخت آن، منطقه‏اى را به اندازه كافى خاكبردارى كرديم. حلقه‏ها را كنار هم در آن قرار داديم و چند متر خاك روى آن ريختيم! سنگر خوبى شد. همان سنگرى بود كه بعد! حاج حسين خرازى نزديك آن شهيد شد.
منطقه در تصرف ما بود ولى عراق حاضر به از دست دادن آن نبود. بنابراين به شدت تمام آن‏جا را گلوله باران مى‏كرد. عمليات حالت فرسايشى به خود گرفته و اين حالت فرسايشى خسارات زيادى به ما وارد كرده بود. اكثر بچه‏ها زخمى يا شهيد شده بودند. منطقه تقريبا از نيروهاى ما خالى شده و انرژى و رمقى براى لشكر 14 امام حسين نمانده بود.
شب‏هاى آخر عمليات بود. يك شب من و حاج محسن حسينى در سنگر نشسته بوديم! خرازى وارد سنگر شد و از ما پرسيد:
- از بچه‏هاى مهندسى چند نفر اينجايند؟!
- ما دو نفر در به در بيچاره!
حاجى لبخندى زد و گفت:
- امشب مى‏خوايم بريم جلو!!
از حرف او تعجب كرديم. ما هيچ‏گونه امكانات پيشروى نداشتيم. پس گفتيم:
- امشب ديگه چه خوابى برامون ديدى؟! كسى ديگه را ندارى؟!
- اين حرفا چيه كه مى‏زنين؟! يا الله پاشين ببينم.
حاج محسن آدم شوخى بود. بلند شد و شروع به غر و لند كرد:
- من زن و بچه دارم، اگه بلايى سر من بياد تو را نفرين مى‏كنم! مى‏خواى من رو بكشى؟! تو كه از درد زن و بچه سر در نمى‏يارى! مگه من چه گناهى كردم و...
خلاصه با هر زحمتى بود از سنگر بيرون آمديم همراه حاج حسين خرازى حركت كرديم. سوار يك ماشين تويوتالند كروز نو شديم. اين تويوتا را همان روز به حاج‏حسين خرازى داده بودند. سوار شديم و خرازى ما را به يك سنگر عراقى برد! سنگر چه عرض كنم، يك هتل - سنگر!
آن‏جا سنگر فرماندهى عراق در منطقه شلمچه بود. يك سنگر مجهز و مجلل زير زمينى كه حتى مبلمان هم داشت!! سنگر در عمق زمين ساخته شده و قطر بتون آن در حدود يك متر بود. روى آن را با چندين متر خاك پوشانده و بر روى خاك‏ها قلوه سنگ‏هاى بزرگى قرار داده بودند! هر گلوله‏اى كه به اين سنگ‏ها مى‏خورد اثرى بيش از اثر يك ترقه نداشت!
ما همراه حاج حسين وارد اين هتل زيرزمينى شديم! داخل سنگر شخصى به نام جاسم كه كويتى‏الاصل بود، از روى بى‏سيم مشغول استراق سمع فركانس‏هاى عراق بود. حاجى به جاسم گفت:
- جاسم كى رو دارى؟!
جاسم خنده‏اى كرد و گفت: "ژنرال ما هر عبدالرشيد! " ژنرال ماهر عبدالرشيد يكى از فرماندهان معروف و بزرگ ارتش عراق بود! فكر كنم فرمانده سپاه هفتم!
- بارك الله، بارك‏الله! خب چه خبر؟!
- خودش مى‏خواهد عقب برود! سه شب است كه نخوابيده است. دارد دستور مى‏دهد و نيروهاى خود را تنظيم مى‏كند!
حاجى خرازى با لبخند مليحى گفت:
- نمى‏گذارم بره! مثل من كه به خط آمدم، اون هم بايد بياد و بمونه.
- چطورى؟!
- به اون پيغام بده بگو: قال الحسين خرازى...
- نه حاجى اين كارو نكن! من اين همه زحمت كشيده‏ام به شبكه بى‏سيم آنها نفوذ كردم! بر اوضاع اون‏ها مسلطم! فركانس‏هاى آنها را كشف كرده‏ام... حيفه كه از دست بره!
- همين كه گفتم!
جاسم با ترس و احتياط روى فركانس بى‏سيم‏چى ژنرال رفت و به عربى گفت:
- بسم‏الله‏الرحمن الرحيم، قال الحسين خرازى...
بى‏سيم‏چى عراقى با شنيدن اسم خرازى و با فهميدن اين كه فركانس او لو رفته است، شروع به فحش دادن كرد! ما فحش‏هاى او را نمى‏فهميديم ولى جاسم با شنيدن آن فحش‏ها تعجب كرد و رنگ از صورتش پريد! جاسم بى‏سيم را قطع كرد!
حاجى از او پرسيد:
- چى مى‏گفت؟!
- داشت فحش مياد!
حاجى خرازى دست در جيب خود كرد و يك واكمن كوچك درآورد. به جاسم داد و گفت:
- يه نوار قرآن براش بذار و بگو منطق شما اونه و منطق ما اين!
جاسم دوباره بى‏سيم را روشن كرد و نوار را گذاشت! بى‏سيم‏چى عراقى فرصت گوش دادن به قرآن را نداشت. چون سيستم بى‏سيم عراق در هم ريخته بود. فرماندهان عراقى به علت لو رفتن فركانس‏هايشان مشغول فحش دادن به هم بودند! ما هم براى مدتى به اين دعواى فرماندهان عراقى گوش داديم و كلى لذت برديم! آنها مشغول فحش دادن به هم بودند كه ژنرال "ماهر " هم متوجه دعواى فرماندهان خود مى‏شود و از بى‏سيم‏چى مى‏پرسد كه چه شده؟! بى‏سيم‏چى به او مى‏گويد كه يك نفر ايرانى وارد فركانس ما شده و مى‏گويد من از طرف "خرازى " براى "ماهر " پيام دارم! ماهر هم به بى‏سيم‏چى خود مى‏گويد پس چرا نمى‏گذارى پيغامش را بدهد!
بعد از مدت كوتاهى بى‏سيم‏چى عراقى، به فارسى به جاسم گفت:
- اى ايرانى اگر پيغامى براى "ماهر " دارى بگو! او آماده شنيدن است!
ما تازه متوجه شديم او هم فارسى بلد است! خرازى به جاسم گفت:
- به او بگو: خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم، خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم!! خط پنجم تو را هم گرفتم، سنگرهاى مجهز نونى تو را هم گرفتم. هيچ مانعى جلوى من نيست! امشب مى‏خواهم بيايم به شهر بصره در ميدان... تو را ببينم!
جاسم پيام را به آنها داد! بى‏سيم‏چى و ماهر عبدالرشيد هول كردند!
ماهر پرسيد:
- مى‏خواى بيايى چكار كنى، يا چى بگى؟!
- يك پاى تو را قطع كردم، مى‏خواهم بيايم اون يكى را هم قطع كنم!
- همين! خوب بيا اون جا! منم يه دست تو را قطع كردم، اون يكى را هم قطع مى‏كنم!
- باشد! وعده ما امشب تو ميدون...
با اين پيغام اوضاع ارتش عراق به هم ريخت. ژنرال ماهر عبدالرشيد واقعا از سقوط شهر بصره ترسيده بود. تمام مهره چينى‏هايى كه قبل از آن براى استراحت و به عقب رفتن انجام داده بود را به نفع شهر بصره به هم زد! حاجى خرازى بسيار آرام بود. لبخندى هم بر لب داشت. به ما دو نفر گفت: نماز خوانده‏ايد؟!
- بله!
- چيزى خورده‏ايد؟!
- بله!
- من خسته‏ام، شما هم خسته شدين، پس بخوابين!
- با اين كارى كه تو كردى مگه مى‏گذارند كسى اينجا بخوابه؟!
- اتفاقا امشب راحت بخوابين!
خودش هم رفت براى خواب و خوابيد!
وقتى به داخل سنگر مى‏آمديم عراق مثل نقل و نيات گلوله‏باران مى‏كرد اما وقتى مى‏خواستيم بخوابيم ده‏ها برابر بيشتر گلوله ريخت! آن شب عراقى‏ها به قدرى روى منطقه شلمچه گلوله ريختند كه در طول تاريخ جنگ و حتى بعد از آن بى‏سابقه است. گلوله‏ها را بى‏حساب و بى‏هدف شليك مى‏كردند! وجب به وجب خاك شلمچه را گلوله توپ و خمپاره شخم مى‏زد! اما سنگر ما نه تنها امن و امان بود، بلكه از يك هتل هم بهتر بود.
ما به راحتى خوابيديم و اتفاقا خوب هم خوابمان برد!
فردا صبح وقتى از سنگر بيرون آمدم، ديدم كه بدنه تويوتاى نوى حاج حسين از اثر تركش مثل يك آبكش سوراخ سوراخ شده است!
وقتى حاجى بيدار شد، با او وارد بحث شديم كه حكمت اين كار ديشبى چه بود؟ حاجى گفت:
- ما كه ديگه تو اين منطقه نيرو و امكانات نداشتيم، مهمات هم نداشتيم! اين كار را كردم كه اون‏ها تحريك بشوند و منطقه را زير آتش بگيرن و حداقل به اندازه يه هفته عمليات، مهمات خودشون رو هدر بدند!!
بعد از آن جاسم به يكى از بچه‏هاى ما گفته بود كه آن شب عراقى‏ها به قدرى كمبود مهمات داشتند كه حتى مهمات داخل تريلرها را به انبارهاى مهمات نمى‏بردند. آنها را مستقيم به كنار توپ‏ها و خمپاره‏هاى خود مى‏بردند و از روى تريلر گلوله‏ها را داخل توپ و خمپاره مى‏ريختند و شليك مى‏كردند!


?مهدي | در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 11:24 بعد از ظهر | پیوند |